![]() |
![]() |
|
| وبلاگی نیمه عمومی در زمینه ی ادبیات خصوصی در ملا عام |
|
پلاستیک شاید با دیدن عنوان این پست تعجب کرده باشید: پلاستیک! بله، پلاستیک! اصلا این پست را به افتخار پلاستیک به روز کردم. هیچ ربطی هم به شعری که در ادامه می آید ندارد. یک جورهایی پلاستیک اصل قضیه است و شعر در حاشیه قرار دارد؛ در این حد! شما نمی دانید که این پلاستیک چقدر خوب است. شاید هم می دانید و من نمی دانستم که می دانید. یا شاید هم می دانستید اما نمی خواستید به کسی بگویید تا خودتان تنهایی با کشف منحصر به فردتان حال کنید! هر طور که هست این پلاستیک خیلی خوب است. می شود به پلاستیک علاقمند بود. می شود پلاستیک را دوست داشت. حتی می شود عاشق پلاستیک بود! تعجب می کنم چطور این همه عمر این همه پلاستیک دور و برم بود و من این همه بهش بی توجه بودم. انگار کور بودم. اصلا اگر ملت به مفهوم واقعی پلاستیک پی ببرند شاید دیگر ازدواج نکنند. چون دیگر عشقی ندارند که پای همسرشان بریزند و همه اش را قبلا نثار پلاستیک کرده اند. حالا می فهمم چرا دولت ها از صحبت کردن راجع به پلاستیک طفره می روند. می ترسند که موج علاقه به پلاستیک گسترش پیدا کند، رشد جمعیت منفی شود و بعدش آرام آرام نسل بشر منقرض شود. بی شک در این رابطه در جاهای مختلف جهان اتفاقاتی می افتد. احتمالا در امریکا جنبش هایی راه می افتد و مردم پلاستیک را به اشکال عجیب و غریب در می آورند و به خودشان وصل می کنند تا بدینوسیله اعتراضشان را به حکومت مرکزی و حمایتشان را از پلاستیک نشان دهند. در اروپا مردم همینکار را می کنند اما پلاستیک به خودشان وصل نمی کنند. به جایش پلاکاردهایی در دست میگیرند و در صفوف منظم به طور قانونی تحصن می کنند. در آسیای دور مدیران بلند پایه به علت بی توجهی به پلاستیک در دوره ی مدیریتشان، خودکشی می کنند. هندی ها روزها در حالت سکون روی پلاستیک تمرکز می کنند و آخرش عارف پلاستیکی می شوند. در چین، حکومت به دستور اعضای کادر مرکزی حزب، افرادی که به تبلیغ مکتب پلاستیکی بپردازند را اعدام می کند. در آفریقا شورشیان علیه دولت مرکزی به منظور تسلط بر اراضی و منابع غنی پلاستیکی دست به اسلحه می برند و وارد جنگ فرسایشی می شوند. در خاور میانه افراطیون راستگرا با افراطیون چپگرا بر سر استقرار حکومت پلاستیکی عادل درگیر می شوند و عملیات انتحاری انجام می دهند. در ایران هم یک نفر مثل من پیدا می شود و پستش را با مطلبی در باره ی پلاستیک به روز می کند! بهانه ی متن بالا، فیلمThe Graduate (فارغ التحصیل) – مایک نیکولز - 1967 است. فیلم، کلاً فیلم خوبی بود. اما پایان بندی ضعیفی داشت؛ راستش آخرش شبیه فیلم هندی ها بود. «بن» میاد تو کلیسا داد میزنه: «الن! الن! الن!» بعدشم عروس خانوم عروسیشو بهم میزنه و با بن فرار میکنن. ولی اونقدر این پلاستیک به موضوع فیلم بی ربطه که آدم حال می کنه. اگه این فیلم رو دیده باشید/ببینید شاید به پلاستیک توجه نکرده باشید/نکنید. اینجوریه: مک گوایر: می خوام یک کلمه بهت بگم، فقط یک کلمه بن: بله قربان مک گوایر: گوشت با منه؟ بن: بله، با شماست. مک گوایر: [مکث] پلاستیک! بن: [مکث طولانی] دقیقا منظورتون چیه؟ مک گوایر: آینده ی بزرگی در پلاستیک وجود داره. در موردش فکر کن. در موردش فکر می کنی؟ بن: بله، فکر می کنم. مک گوایر: هیس! چیز دیگه ای نگو. این یه معامله ست.
همین!
ارزیابی بتن محصور شده با جاکت فولادی تحت بار محوری به روش عددی این روزها بیشتر بتن محصور شده با جاکت فولادی تحت بار محوری به روش عددی رو ارزیابی می کنم. کار سختیه اما بالاخره تا آخر همین بهمن ماه در برابر هجوم اساتید و داوران ازش دفاع می کنم. به حول و قوه ی الهی می ریم که یه تکونی به علم مقاوم سازی این کشور بدیم! و همچنین مشغولم با فیلم هام و کتاب هام و دوستانم. حدود یک ماهی است که در فیس بوک هم وول میخورم. از دار دنیا همین وبلاگ و همون اکانت فیس بوک رو دارم.
لینک: دوست خوبم مرتضی شاهین نیا گروه کتاب خوان را مدیریت می کند که کارش تهیه و توزیع مجموعه ای از بهترین کتاب هاست در سراسر کشور. من هم نگاهی اجمالی انداخته ام به مجموعه شعر «خودکشی عمیق یک بعدازظهر» سروده ی خانم هدیه مهاجر. خبر کار گروه کتاب خوان و مطلب من را می توانید مطالعه فرمایید: چگونه می شود بی واسطه شعر گفت؟
و شعری جدید از من در لیچار : رنگی رقیق از لب تو توی قوری است شعر: (پلاستیک مصرع اول ربطی به پلاستیک آقای مک گوایر ندارد. شعر مربوط به چند ماه پیش است.)
شب پلاستیکی با ستاره ی چدنی عقاید «کافی» توی ضبط صوت سونی عدد شدن توی کارت اعتباری خود نظام بی طبقه در تنفس کوپنی رژیم های قویتر جواب خواهد داد جهان فشرده شده لای چسب های گِنی به قلب خود گفتم عاشق کسی بشود که بر سرم آمد مشت شوهران زنی ستاره مرده و دارد نماز می خواند کنار مقبره آقای مهدوی کنی
ستاره ی حلبی در شب مقوایی نظام امپریال توی دست های غنی که کارخانه ی شلوار جین به روز شود و روی ما برود یک شورلت وطنی بیا از این دنیا رو به هم سقوط کنیم ببند چشمانت را، نترس، پیش منی برقص با هیجان توی هیئت دولت برقص با من در صحن مجلس علنی برقص پشت همین اسب چوبی موزیکال بریز در دهنش سکه های صد تومنی
ستاره ی کشکی توی راه شیری شب جهان منجمد پاستوریزه ی لبنی نظام بی شکل و اجتماع بی قانون حقوق جامعه ی نیمه وحشی مدنی بیا به خاطره های گذشته فکر کنیم به بوسه های همین لحظه ی فنا شدنی به یاد ماندنمان توی شهر خواب آلود به عکس رنگی مان در زمینه ای لجنی ستاره مرده و من مست، دوست داری تا کنار من امشب را کمی قدم بزنی؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 18:35 توسط محمد شعبانی |
|
|
مرگ است. دشمن مرگ است. با نیزه ی آماده ی پرتاب و موهای افشان در باد مثل مردی جوان، مثل پرسیوال، وقتی چهارنعل در هند می تاخت، سواره در برابر مرگ می ایستم. به اسبم مهمیز می زنم. می خواهم خود را شکست ناپذیر و از پا نیفتاده به سویت پرتاب کنم، ای مرگ! آخرین سطرهای «موجها» اثر ویرجینیا وولف
سلام خدمت شما دوست عزیز. این پست را با -1 شعر 2 - مقاله ای از زیگموند باومن در باره ی شرایط اجتماعی اخیر -3 معرفی چند لینک و خبر به روز می کنم
-1 شعر
« کفشهایم کجاست؟ پای کی است؟ چه کسی... لا اله الا الله! » باید امشب به خانه برگردم پابرهنه، شبیه سیندرلا
پابرهنه به خانه می آیم توی فکر دو چیز: ایمان، کفش شاهزاده بر اسب می تازد دل ببازد به صاحب آن کفش
لنگه کفشی که بی هوا جا ماند می تواند امید بخش شود خبر جستجوی صاحب آن در تمامی شهر پخش شود
شاهزاده رسید خانه یشان اتفاق مهم زمانش بود لنگه کفش بلور جا مانده سایز پاهای خواهرانش بود
خواهرانش عروس قصر شدند دخترک کنج خانه کز کرده دوره ی شاهزاده ی او را انقلابات منقرض کرده
خانه امشب چقدر دورتر است فکرم از لای قصه ها برگشت پابرهنه به قرن هفدهمش سیندر/لای قصه ها برگشت
کفشهایم کجاست؟ کی دزدید؟ توی مسجد... مقابل مردم پای من را ببین چه خوشبخت است سیندرلای قرن بیست و یکم
2- بن بست های ناگزیر طبقاتی و جنبش های جدید اجتماعی** توضیح: زپگموند باومن، اندیشمند نوآور جامعه شناسی، در آستانه ی هشتاد و شش سالگی، برای تحلیل یک پدیده ی اجتماعی که به سرعت جای خود را به مساله ی اجتماعی داده، دست به قلم برده است، اگر چه کوتاه، ولی بسیار برنده. ماورای متن ثقیل و لجام گسیخته ی باومن نشانه هایی از نبوغ وی در تحلیل شورش های ادامه دار لندن دیده می شود. از آنجا که وی نابرابری های اجتماعی را منشا اصلی این شورش ها می داند، تحلیل خود را با پیامد اصلی آن شروع می کند. وی پیامد اصلی نابرابری های اجتماعی را میدان مین می بیند، نه یک انقلاب. میدان مین از نظر او دارای خصلت های چندگانه است، چنانچه عرصه زندگی اقتصادی را به مثابه زمین و سرمایه داران را به مثابه سرمایه دارانی که همواره در حال کاشتن مین ها و همینطور افزودن مین های جدید در فواصل مین های سابقا کاشته شده فرض کنیم، این میدان خصلت چندگانه خود را بروز خواهد داد. این میدان همچنانکه قتلگاه دشمن است، محلی برای شهادت سربازان خودی نیز هست؛ منظور اینکه، طبقه سرمایه دار، به قصد سود بیشتر کمر به قتل خود می بندند و در این عرصه است که معادلات شکل پیچیده تری به خود می گیرند. مصرف کننده ی ناقص یا ناکامل، که در جای جای نوشته ی پر از استعاره ی باومن به گونه های مختلف توصیف می شود، کسی جز طبقه ی فرودست نیست. گروهی که اگرچه بخشی از بدنه ی تولیدند، ولی با نسبت های متفاوتی از داشتن کالای تولید شده منع می شوند. باومن کلام خود را با یک پایان شک آلودی از کنش این مصرف کنندگان ناقص که توان داشتن «داشته ها» را ندارند به پایان می رساند: «من تو را به چالش می کشم» اما برای چه کاری؟ گویا مصرف کنندگان ناقص از دیدگاه باومن به آگاهی طبقاتی دست نیازیده اند و اینجاست که متن سوال عجیبی را در ذهن خواننده ایجاد می کند: آیا مصرف کنندگان ناقص می توانند به خرده انقلابی دست یابند یا تنها مانور آنان، پیچ و تاب دادن بدن هایشان برای گذر از کنار زمین هایی است که هر لحظه امکان انفجار دارند؟ یادداشت باومن را می خوانید:
این ها شورش هایی برای گرسنگی و نان نیست. این ها شورش های مصرف کننده های ناقص و ناشایسته است. تمام گونه های نابرابری های اجتماعی، ناشی از تقسیم داشته ها و نداشته هاست. اما در زمان های گوناگون، داشته ها و نداشته های گروه های مختلف، آن چیزی ست که دولت ها بیشتر اوقات به شکل دیوانه وار به آن تمایل داند و یا به طور دیوانه وار از آن منزجرند. دو قرن پیش در اروپا و چند دهه پیش در خیلی از نقاط که دورتر از اروپا قرار داشتند، در جنگ های قبیله ای و یا برای گسترش قلمروی حکومت استبدادی، هرگاه ستیزه به راه می افتاد، مساله نان بود و برنج. خدا را شکر که به لطف وجود علم، تکنولوژی و مصلحت های معقول سیاسی، این دیگر مساله ی مورد ستیز نیست. البته نه به این معنا که آن الگوی قدیمی از بین رفته و مدفون شده است. نه، کاملا برعکس... امروزه چیزهایی که نداشتنشان به شدت ناخوشایند است زیادتر و متفاوت تر شده و اشتیاق به داشتنشان نیز روز به روز بیشتر می شود. به همین نسبت غضب، احساس حقارت و کینه نیز رشد کرده و بیزاری از نداشته ها برانگیخته می شود. پس انگیزه ای ایجاد می شود برای نابود کردن تمام آن چیزهایی که نمی توانی داشته باشی. چپاول مغازه ها و به آتش کشیدن آنها از یک چنین انگیزه ای ناشی می شود. امروزه همگی ما مصرف کننده ایم. البته مصرف کنندگانی با حقوق و وظایف معین. جورج بوش یک روز بعد از یازده سپتامبر، زمانی که آمریکایی ها را به بازگشت به زندگی طبیعی شان فرا می خواند جمله ای بهتر از این نیافت: «به خرید کردنتان بازگردید» این سطح خرید کردن و سهولت تعویض یک کالای مصرفی با یک مدل جدید است که نخستین عامل تعیین کننده ی پایگاه اجتماعی و امتیازات ما در رقابت برای موفقیت در زندگی است. ما چه به منظور دور شدن از مشکلات آتی که پیش رویمان قرار می گیرد و چه به منظور کسب مطلوبیت یا ارضا شدن، به دنبال راه حلی در مغازه ها هستیم. ما به گونه ای تربیت شده ایم تا مغازه ها را مثابه ی داروخانه هایی تلقی کنیم که پر شده است از داروهایی که شفا بخش یا تسکین دهنده ی تمام درها و یا غم زدگی هایمان و به طور کل علاج زندگی مان است. این نوع تعلیم و تربیت از گهواره تا گور همراهیمان می کند و در نتیجه خرید کردن بعدی کامل و حقیقتی ملکوتی پیدا می کند. فروشگاه های بزرگ، همانطور که جرج ریتز اشاره کرده است، معابد ما هستند و بنابراین فهرست خرید مثل کتاب نماز و ادعیه ما هستند؛ در حالی که پرسه زنی در بازارهای خرید تبدیل به زیارت اماکن مقدسه می شود. اشباع لذت مصرف کننده به معنای اشباع زندگی است. من خرید می کنم پس هستم. خرید کردن، یا نکردن، مساله این است! برای مصرف کننده ی ناقص، نداشته های امروزی و خرید نکردن یک داغ ناجور و وحشتناک از یک زندگی ناقص، وهم آلود، خیالی و به درد نخور است. نداشتن ها نه تنها فقدان لذت بلکه فقدان انسانیت است. چارچوب هاب آهنی و درپوش ها، دوربین های مخفی، محافظ های امنیتی در ورودی ها و یا محافظان مخفی در درون فروشگاه ها، به خودی خود به فضای جنگ و دشمنی های مداوم می افزاید. خواهی نخواهی، تمام آن سنگرهای مسلح و ظاهرا به دقت حفاظت شده، یادآور بیچارگی، بی لیاقتی و حقارت فطری است. پس آنان جسور و گستاخ فریاد می زنند: «من تو را به چالش می کشم!»
-3 چند لینک و خبر علی کریمی کلایه عزیز کتاب « خانه ای که وسط اتوبان است » را به صورت الکترونیکی منتشر کرده است. بسوزانند روزی جای دیوانش زبانش را اگر عریان بگوید شاعری وضع زمانش را این مجموعه شعر خوب را می توانید به طور رایگان از اینجا دانلود کنید.
حبیب موسوی بی بالانی عزیز هم دو سال پیش کتاب « پت » را به نشر الکترونیکی سپرده است و اگر تا حالا این مجموعه شعر خوب را دانلود نکرده اید می توانید به رایگان از اینجا دانلود کنید.
سید مهدی موسوی عزیز هم سایت غزل پست مدرن را افتتاح کرد. این سایت با شعرها و مقالات و دکلمه ها و لینک های خوب منتظر حضور شماست.
درباره ی داستان سیندرلا ريشه اين داستان و چگونگي پيدايش آن بهطور دقيق مشخص نيست.اما روايت اوليه اين داستان در سالهاي 850 تا 860 ميلادي در يك كتاب چيني آمده است. اولين روايت اروپايي اين داستان سال 1634 در ايتاليا چاپ شد اما با آنچه ما امروز بهعنوان داستان سيندرلا ميشناسيم كمي متفاوت بود. اما نسخه امروزي سيندرلا سال 1697 باعنوان داستان يك دمپايي شيشهاي كوچولو توسط شخصي به نام پرو در كتاب داستانهاي گذشته چاپ شد. اما در طول سالهاي زيادي كه از اولين روايت اين داستان ميگذرد، روايتهاي مختلفي از آن شكل گرفته؛ طوري كه در حال حاضر هفتصد روايت متفاوت از داستان سيندرلا در تمام دنيا و به تمام زبانها وجود دارد.
من فقط به این فکر نمی کنم که به جام جهانی صعود کنیم و گروهی توریست را به ریو ببریم و در پایان دور اول به تهران برگردیم. می خواهم از تمام فرصت ها برای تیم ملی ایران استفاده کنم و برنده باشیم تا زمانی که یک تیم قوی تر بیاید و ما را ببرد. از نظر من باید همیشه ذهنیت پیروزی وجود داشته باشد. من نمی خواهم هیچ کس را در اطراف تیم ببینم که با سستی کار می کند بلکه ذهنیت ما باید همیشه حرفه ای و کسب برد باشد. من و بازیکنان تیم ایران همکارانی را می خواهیم که جاه طلبی، بلند همتی، مسئولیت پذیری و خواسته های بزرگ و تفکر همیشه بردن و بهتر شدن داشته باشند. «کارلوس کروش» سرمربی تیم ملی فوتبال ایران
* عنوان پست نام نمایش نامه ای است از احمد جندقی ** با تصرف به نقل از نسیم بیداری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آذر1390ساعت 21:41 توسط محمد شعبانی |
|
|
مهیب ترین سلاح ها اگر یک پیروزی سریعتر به ارمغان بیاورد، انسانی تر است. (هیتلر)
یک انقلاب مردمی با برنوی روسی تلفیق بین ناسیونالیسم و جاسوسی توی قفس آزادی و بیرونش استبداد یعنی تعصب روی همسر حین دیو.ثی! دیکتاتوری مصلح و جمهوری جبار یک عرف رایج با تناقض های محسوسی... می خواستی وقتی سفید است و سیاه اینجا هی بگذری از خط قرمزها.. چه کابوسی! می خواستی وقتی زمین قطع امیدت کرد از این کره خارج شوی با یک اتوبوسی...! می خواستی شاعر شوی، می خواستی آزاد می خواستی... می خواستی... دیدی که محبوسی! از ما چه مانده؟ غیر احساس ترک خوردن حسی که دائم توش می میری و می پوسی از ما چه مانده؟ غیر عکس عده ای خوشحال آنرا بغل می گیری و با گریه می بوسی
از آنجا که ماهیت این انقلاب ماهیتی عدالت خواهانه بوده است، وظیفه ی حتمی همگی ما این است که به آزادی ها به معنای واقعی احترام بگذاریم، زیرا اگر بنا بشود حکومت جمهوری اسلامی، زمینه ی اختناق را به وجود بیاورد، قطعاً شکست خواهد خورد. (پیرامون انقلاب اسلامی – مرتضی مطهری)
سلام خدمت دوستان عزیزم. ممنونم که در این مدت که نبودم به وبلاگم سر زدید و نظر گذاشتید. مطالب را در چند نکته خلاصه می کنم:
۱- نمایشگاه کتاب نزدیک است و من در روزهایی که هنوز معلوم نیست چه روزهایی آنجا خواهم بود. با چند نفر از دوستانم که هنوز معلوم نیست چه کسانی هستند قرار هر ساله داریم و در باره ی ادبیات و مطالبی که هنوز معلوم نیست حرف می زنیم. سال گذشته عصر شعر چمنی صمیمانه ای هم برگذار شد که جای عزیزانی که نبودند خالی. امسال هم حتما دوستانم را خواهم دید. البته هنوز معلوم نیست!
۲- چند نفر از دوستان امسال در نمایشگاه کتاب دارند. مجموعه های شعر وحید حیاتلو و مهرداد جهانگیری، حمید تقی آبادی و سایر دوستانی که الان حضور ذهن ندارم. محمد حسینی مقدم هم با چند ترجمه در نمایشگاه حضور دارد که اطلاعات دقیق ترش را می توانید در اینجا بخوانید. با خرید این کتاب های خوب و خواندنی از دوستانمان حمایت کنیم.
۳- رسم مسدود کردن وبلاگ های ادبی رسم کثیفی است که چون خودم هم یکبار دچارش شدم دردش را می دانم. سید مهدی موسوی چند وقتیست مجدداً وبلاگش فیلتر شده است. و شماره ی انتهاییش به ۲۱ تغییر و به اینجا نقل مکان کرده است. اگر دفعه ی بعدی سر زدید و دیدید فیلتر شده ۲۸ را بزنید، بعد ۳۵، بعد ۴۲ و همینجور تا آخر. مضارب ۷!
۴- چند وقتی است که وارد مطالعه ی مقولات اسطوره شناسی شده ام. البته اسطوره شناسی را با گرایش ادبیات می خوانم. دریاییست بی پایان و البته شیرین. زمینه های مطالعاتی ام بیشتر به راهنمایی دوست خوبم جواد حاتم نژاد بود. شما هم اگر به آشنایی با این مباحث و مطالعه ی آن علاقه مندید حتما سری به اینجا بزنید و پست عجیب بهمن ماهش را بخوانید و عکس هایش را ببینید.
۵- همچنین فاطمه اختصاری چند وقتیست که کارگاه مجازی در وبلاگش راه انداخته است. شرکت در این کارگاه مجازی را به دوستان علاقه مند توصیه می کنم. برای بازدید از وبلاگ فاطمه اختصاری به اینجا بروید.
۶- یک سری از فیلم های جشنواره ی فجر ۸۹ را دیدم. خواستم همان موقع به طور روزانه نقد و گزارش از جشنواره بنویسم اما نمی دانم چرا منصرف شدم. شاید چون فکر می کردم که وبلاگم ادبی است و نه سینمایی، که اشتباه بود. چون سینما آنقدر وام دار ادبیات است که تفکیک آن کار مشکلی است. اما در این بین فیلم جدایی نادر از سیمین آنقدر فیلم خوبی بود که تحریک شدم بعدا چند باره در سینما تماشایش کنم. در نقطه ی مقابل فیلم برف روی شیروانی داغ بود که گرچه به ظاهر به ادبیات و فضای ادبی می پردازد اما نگاهش آنقدر سطحی و سانتی مانتالیستی بود که اگر تک گویی های تاثیر گذار شهاب حسینی نبود نمی توانستم تا آخرش در سینما بنشینم. تماشای جدایی نادر از سیمین را به تمامی دوستانی که هنوز ندیده اند توصیه می کنم.
خدا بزرگه، خدا همه چیزه، بدون ایمان هیچی نداری، درسته آقا! نمی تونم قسم بخورم، اما قسم می خورم، با دست راستم، و اگه مسیح نیستم ممکنه خدا همین الان یه صاعقه بفرسته..: پپپشت! منو زمین بزنه! من مسیحم، مسیح! اما بر نگشتم که برای بار دوم به صلیب کشیده بشم. (الدورادو - بولی لانرز - ۲۰۰۷)
کسی از حال من دارد خبر یا نه نمی دانم از این شوری که من دارم به سر یا نه نمی دانم از این تلخی و تندی بیشتر یا نه نمی دانم مخاطب هست حتی یک نفر یا نه نمی دانم کسی ایمان ندارد و بابا نان ندارد قلم فرمان ندارد مولف جان ندارد گمانم در سفرهای درازی سال ها بودم نه! در یک روستای دور و خالی کدخدا بودم خدایم گفت و من در نقش خط استوا بودم نه جداً! کیستم من؟ چیستم من؟ ها؟ کجا بودم؟ سفر پایان ندارد غمم درمان ندارد قلم فرمان ندارد مولف جان ندارد به نوعی فکرهای خاص و مبهم داشتم یک کم و ایران باخت از تیم کره غم داشتم یک کم دلم ترکید از غصه تو را کم داشتم یک کم به تو یک عشق طوفانی و محکم داشتم یک کم سرم سامان ندارد کره پیکان ندارد قلم فرمان ندارد مولف جان ندارد بله! دنبال یک چیز تفاوت دار می گشتم نجستم، بعد فهمیدم ول و بیکار می گشتم تمام عمر را دنبال کار و بار می گشتم تمامش خواب بودم؟ داشتم بیدار می گشتم؟ سگم دندان ندارد خرم پالان ندارد قلم فرمان ندارد مولف جان ندارد مخاطب خسته از شعر و نظربازی نخواهد شد بله! با کمتر از اینها کسی راضی نخواهد شد قضاوت با شما باشد! کسی قاضی نخواهد شد؟ (ولیکن هیچ چیزی مثل سربازی نخواهد شد!) خدا انسان ندارد خلش ترفان ندارد!! قلم فرمان ندارد مولف جان ندارد
می دونی چیه دایی جون؟ من کارتونای خارجیو بیشتر دوس دارم. با اینکه زبونشونو بلد نیستم اما کارتوناشونو می فهمم. ولی کارتونای ایرانیو با اینکه زبونشونو بلدم اما نمی فهمم... (پارسا – خواهرزاده ام – 6 ساله) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 18:33 توسط محمد شعبانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن ادبی ترانه ی فریاد آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|